Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

       

         

آدم ها...آدم ها...آدم ها...عجیب و تو در تو ... و حیران در مقابل بار هستی ...

چند وقتی ست که از پشت پرده ای از مه می بینمشان...همین آدم ها ی حیران که گوشه ای از بار هستی رو به دوش کشیده اند و بی آنکه چیزی بدانند ، قدم بر می دارند و حیرانند.ته همه ی رفتار ها و حرف ها و احسا س ها و فکر ها و حتی روزمرگی هایشان ، فقط یک چیز می ماند.......حیرانی.

از پشت این پرده ی مه ، لحظه به لحظه ی چهر ه ی آدم ها ...نگاه آدم ها...عجیب است و پر از سوال و حرف و گنگی..هر کداممان باری داریم و حیران به دوش کشیده ایم و در این ملغمه ی احساسات مختلف ، به دنبال عشق می گردیم...و عشق هم که تنها کلمه ای ست ، که به درازای تاریخ بودن آدمها ، معنی نشده...که این همه آدم انگار حیران این یک کلمه مانده اند...

آدم ها عجیبند و تو در تو ..این روزها اما ، عجیبترند برای من...از پشت دریچه ی دوربین که لحظه ای از بودنشان  ثبت می شود...لحظه ای از چهره ، نگاه یا صورتشان...عجیب ترند انگار.

یک عالمه حرف می ماند در این نگاه و چهره که نمی فهمم...هی سوالی می چرخد ته ذهنم ، که چه می گویند؟ چه فکر می کنند ؟ کجا بوده اند؟کجا می روند ؟ این بار هستیشان را چطور به دوش می کشند؟عشق را کجا جستجو می کنند؟

و عمیق تر هم می شود این پرده ی مه گرفته ، وقتی که می بینم اگر روزی یک لحظه ی ثبت شده از نگاه خودم راهم ببینم...باز هم یک عالمه حرف می ماند در این نگاه و چهره که ....نمی فهمم.

پی نوشت:

  عکس: عشایر  در نزدیکی قلعه بابک خرم دین ٬ کلیبر.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

حرفی که اینجا می نویسم تکراری ست...از همان صحبتهای کلیشه ای و تکراری همیشگی راجع به فقر و کودکان خیابانی. اما گاهی اوقات تنها یک نگاه پر از آرزو و حسرت خرابت می کند...دیوانه ات می کند...حتی اگر صدها بار از همین نگاه ها حرف زده شده باشد...حتی اگر هزار ها بار از این آرزوها و حسرتهای کودکان فقر خوانده باشی...چه می دانم در کتابی ، روزنامه ای ، مجله ای یا هر جای دیگر...چه فرق می کندو قتی تنها یک نگاه کافیست تا ویرانت کند...

مگر نه اینکه وقتی کوچکی ...وقتی کودکی..فارغی از تمام مرزبندی ها ؟ ازهمین مرز بندی های تمام همین ما آدم بزرگها!

اما دنیای کودکیمان هم انگار چندان شاد نیست...

می خواهیم شاد باشیم ...می خواهیم بچه های کوچکمان شاد باشند..همه ی بچه ها ...همه ی همه ی بچه ها...چه می کنیم؟

خب مثلا عمو مهربان می شویم و نمی دانم خاله چی چی و می نشینیم گوشه ی پارکی، خیابونی، صورت بچه ها رو نقاشی می کنیم و آهنگ می گذاریم و گل بازی و سفال گری و...

و این برای همه ست....برای همه ی بچه های شهرمان ...برای همه ی همه ی بچه ها...

همه رو هم راه می دیم. از خوشگل و زشت و خوش لباس و بد لباس و پولدار و فقیر...نمی خواهیم هم فرق بگذاریم بین هیچ کدومشون...و فرق هم نمی گذاریم اصلا.

اما تنها این کافی نیست...نه ...اصلا این کافی نیست....حتی اگر تمام ما آدم بزرگا هم یکسان ببینیم ، بازم انگار فرقی نمی کنه.

وقتی که کودک خیابونی باشی...یعنی که حتی اگر دعوتت هم کنند که بروی بنشینی و با تمام بچه های دیگه نقاشی بکشی و مجسمه بسازی و هزار جور کار دیگر...این خودت هستی که گوشه ای می ایستی و فقط نگاه می کنی بقیه ی بچه ها رو...وقتی که کودک خیابونی باشی ، انگار توی مغزت ، توی قلبت ثبت شده که همه ی اینها ، تمام این شادی ها، هیچ کدوم مال تو نیست....که حتی اگه اصرارت هم کنند، حاضر نیستی که بنشینی کنار بقیه ی بچه ها و بازی کنی....فقط نگاه کردن رو یاد گرفته ای..نگاه پر از حسرت...نگاه پر از آرزو...پر از خواهش...نگاهی که خرد می کند آدم را.

وقتی که کودک خیابونی باشی ، حتی انقدر ناز و مامانی ! هم نیستی که عمو و خاله ی مهربون حواسشون پرت تو بشه و اصرارت کنند که بنشینی کنار بقیه ی بچه ها...همه ی بچه ها ...همه ی همه ی بچه ها...

وقتی که کودک خیابونی باشی ، آنقدر همیشه نداشته ای که این بار هم ترجیح می دهی از دور فقط چند بار دست به مجسمه های گلی بچه ها بکشی و جرات نکنی که تو هم روی یکی از همون صندلی ها بشینی.

نه ...نه ....نه.....دنیای بچه ها هم مرز داره....از همین مرزهای لعنتی اجتناب نا پذیر خودمون.

و این من ...این من لعنتی که می ایستد  گوشه ای و نگاه می کند  تمام این نگاه ها را....این حسرت ها را.و مات می شود ، به پسر کوچکی که گوشه ای ایستاده و چشمانش به اندا زه ی تمام بودنش ، حرف دارد و سوال....و به تمام بچه هایی که می خندند و جیغ می کشند و نقاشی می کنند ....و به پسری و حسرتی ...و به تمام بچه های آن طرف مرز او که نمی بینند این حسرت را.... و این من ...این  من لعنتی  که فقط نگاه می کند این نگاه را...و این من لعنتی که انقدر پر شده است از این نگاه ، که دارد دیوانه می شود.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه ی دستی ست که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است...

                                                                                                 سهراب

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

پاییز سالهای انتظارم را سرفه ی خشک باد

بیدار می کند

و تو دوباره پا می گذاری به خانه ام

...همه چیز پشت چهره آرامت

روشن

مثل خاکستر.

                               سیروس جمالی

 

پی نوشت: توی نظرها توضیحاتی راجع به عکس خواسته بودند.

مکان:اردبیل- خانه ی روستایی در لاهرود

زمان: حدودا عصر

دوربین و لنز:canon EOS 400D/18-55

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

چیزی مثل حیاط خانه ی مادر بزرگ

مثل لاک پشت پیر خانه اش

و صدای لرزانش

و شمعدانی هایش...

چیزی مثل نم نم باران

مثل بوی خاک باران خورده

بوی چوب و دود و درخت...

چیزی مثل خنده ها و گریه ها و حرف ها

مثل تمام خنده های بی دلیل

چیزی مثل تمام لحظه های با هم بودن دوستانه مان...

چیزی ...حسی..گاهی اوقات از قلبم می گذرد و تمام لحظه های کودکیم را و خانه ات را زنده می کند ...و نفس می کشم در تمام آن لحظه های مملو از حضور تو...و غرق می شوم در گذشته...و خیره می شوم به خاطرات...به روزهای رفته..و در چشمانم حسرت تمام لحظه های گذشته موج می زند...

گاهی به آرامی لاک پشت خاطره هایم - که دیگر در حیاط خانه ی ما جا خوش کرده- قدم بر می دارم و مرور می کنم لحظه به لحظه ی تمام حس های لمس شده را... و این خاطره ها که جان می گیرند در ذهن، انگار پر رنگ تر و بزرگ تر می شوند..انگار از همان دقایق که درونشان بوده ای روشنتر می شوند..می شوند آمیخته ای از آنچه که حس کرده ای و آنچه که دوست داشته ای همیشه باشند...شیرین تر می شوند گاهی...تلخ تر هم گاهی...

می دانی ..گاهی اوقات چیزی این گوشه و آن گوشه ی مغزت وول می خورد و  پرت می کند تو را از تمام این خاطرات٬  به فضا ها و لحظه های آشنای تمام قصه هایی که خوانده ای....می پری درست وسط تمام آن روزها و اتفاق ها و حرف های نوشته شده...حال و هوای آشنایی که برای این روزهایت و روزمرگی هایت و برای زندگیت غریبه تر از هر چیزی است اما.  می شوی همان خالق آن حرف ها و نوشته ها.و هر روز با خودت قرار می گذاری در گوشه ای ...گوشه ی اتاقی ..یا کافه ای شاید....درست همانجا که او می نشسته و لحظه به لحظه خلق می کرده آن کلمات را.و می شنوی و زندگی می کنی تمام آن حال و هوا را....

حس دلپذیری ست

چیزی ست مثل حال و هوای تمام واژه ها ی ثبت شده در صفحات...

چیزی ست در حدود زندگی کردن در ذهن، در تمام لحظه های آشنای واژه ها...

چیزی ست مثل زنده بودن در خاطرات خاک خورده ی انسان بودنمان انگار.....

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin